تبليغاتX
رویای شیرین عاشقی

رویای شیرین عاشقی

تقدیم به همه ی عاشقانی که غرورشون شکسته شد

دل نوشته

...................................................................................................................

 همه عالم میدونستن که بری می میرم

اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمی گذرم

..................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 1:28  توسط کارو  | 

زندگی

زندگی چیست ؟ اصلا چیزی به اسم زندگی وجود داره؟

اشتباه نکن زندگی یعنی بدبختی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:46  توسط کارو  | 

دوباره اومدم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:6  توسط کارو  | 

متن ترانه های محسن یگانه

ضربان معکوس

تنها امیدمون که نا امیده
امید من دوباره ته کشیده
لحظه به لحظه فکر نا امیدی
این لحظات امونمو بریده
اون که میگفت با دستای دل من
از قفس بی کسی ها آزاد شد
چی شد که با گریه ی من شاد شد
با شبنم اشک من آباد شد

از وقتی رفت، یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم. چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امیدو مایوس مرد

شاید صدای زخمی دل من
مرحم زخمای دل تو باشه
شاید که قصه ی جداییه من
نذاره از کسی جدا شه

از وقتی رفت، یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم. چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امیدو مایوس مرد
 
 
 
نباشی

نباشی
کل این دنیا واسم قده یه تابوته
نبودت مثله کبریتو دلم انباره باروته
تابوته ته ته....

نباشی کل این دنیا قده یه تابوته
نبودت مثله کبریتو دلم انباره باروته

نباشی روزه تاریکم یه اقیانوس آتیشه
تمومه غصه ی دنیا، توو قلبم ته نشین میشه

{دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغه محضه}=> (2)

نباشی
هر شب و هر روز
همش ویلون و آوارام
با فکرت زنده میمونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبودِ تو
یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخره دنیا
بمونی، تا تهش هستم

{دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغه محضه
 
 
 
عذاب


حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره
منم و گریه ممتد نصف شبم دوباره دلم می گیره
حالا که نیستی و بغض گلوم و گرفته چه جوری بشکنمش

بیا ببین دقیقه هایی که نیستی
اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

{عذابم میده این جای خالی،
زجرم میده این خاطرات و
فکرم بی تو داغون و خسته اس
کاش بره از یادم اون صداتو}=> (2)

عذابم میده (4)

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه
منم و این عکس کهنه که از گریه ام دل خور نمیشه
منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره
منم و این جسم توو خالی که بی تو هی کم میاره

{عذابم میده این جای خالی،
زجرم میده این خاطرات و
فکرم بی تو داغون و خسته اس
کاش بره از یادم اون صداتو}=> (2)

عذابم میده (4)

تا خوابتو می بینم می گم شاید وقتش رسیده
بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمی ده
نه،
دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن نداره
دوباره نیستی و بغض گلومو می گیره باز کم میارم
حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره
منم و گریه ممتد نصف شب و دوباره دلم می گیره
حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشکنمش
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی
اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

{عذابم میده این جای خالی،
زجرم میده این خاطرات و
فکرم بی تو داغون و خسته اس
کاش بره از یادم اون صداتو}=> (2)

عذابم میده (4)
 
 
 
 
بمون

کاشکی تورو، سرنوشت ازم نگیره
می ترسه دلم، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم می یارن تو رو
لااقل از توو خاطره هام نرو
کی مثل من واسه تو
قلب شکسته اش می زنه
آخه کی واسه تو مثل منه؟

{بمون دل من فقط به بودنت خوشه
من و فکر رفتنت می کشه
لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه بی تو، نمی تونم}=> (2)


کاشکی تورو، سرنوشت ازم نگیره
می ترسه دلم، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم می یارن تو رو
لااقل از توو خاطره هام نرو
کی مثل من واسه تو
قلب شکسته اش می زنه
آخه کی واسه تو مثل منه؟

{بمون دل من فقط به بودنت خوشه
من و فکر رفتنت می کشه
لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه بی تو، نمی تونم}=>
 
 
 
 
سکوت

روزای سخت نبودن با تو
خلاء امیدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد
هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو میدیدم از اون ور ابرا
که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم
چجوری میتونی انقده بد شی؟ (2)

{سکوت قلبتو بشکنو برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخر قصه همین شه}=> (2)

روزای سخت نبودن با تو
دوره نبودنتو خط کشیدم
تازه میفهمم عشق باهم این بود
چهره ی عشقمو غلط کشیدم

عشق تو دارو ندار دلم بود
اومدی دارو ندارمو بردی
بیا سکوتتو بشکن و برگرد
که هنوزم تو دل من نمردی (2)

{سکوت قلبتو بشکنو برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخر قصه همین شه}=> (2)

 

 

 

دوراهی

داری بی همسفر میری
مسیر اشتباهاتو
غبار بی کسی پوشوند
تمومه رد پاهاتو
بیا برگردیم اون روزا
ما که همدیگرو داریم
کی گفته آخره خطیم؟
کی گفته آخره کاریم؟

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهه
داریم از هم جدا میشیم
داریم میریم توو بی راهه
میترسیدم از امروزی
که توو قلبه کسی جا شی
دارم فرداتو میبینم
محاله با کسی باشی

داری از اول جاده
دو راهی رو نشون میدی
از این لحظه جدا میشی
تو دستاتو تکون میدی
حالا من موندمو سایم
که از تنهایی بهت کرده
منو این نقطه ی پایان
که دنیامو (...) کرده

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهه
داریم از هم جدا میشیم
داریم میریم توو بی راهه
میترسیدم از امروزی
که توو قلبه کسی جا شی
دارم فرداتو میبینم
محاله با کسی باشی

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهه
داریم از هم جدا میشیم
داریم میریم توو بی راهه

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهـــــه

 

 

آدما

آدما کلاً دو دستن
یا زرنگن یا ساده
ساده ها واسه ی زرنگا
سوژه ی سوء استفاده

یکی سادس مثله من
همش فکر دیگرون
یکی زرنگه مثل تو
توو نخه کندن از اینو اون (2)

{یه آسمون ابری
سقف اتاق منه
شبای من پر خورشید
مثل روزام روشنه}=> (2)

آی ساده ها، زرنگا
که با هم قهرین همیشه
دنیا بدون خنده
شوخی سرش نمیشه

فکر یه لقمه نونیم
فکر کرایه خونه
بابا اونی که اون بالاست
روزی رو میرسونه
خودش روزی رسونه

{یه آسمون ابری
سقف اتاق منه
شبای من پر خورشید
مثل روزام روشنه}=> (3)

آدما کلاً دو دستن
یا زرنگن یا ساده
ساده ها واسه ی زرنگا....

 

 

رگ خواب

رگه خواب این دل
توو دسته تو بوده
ترکهای قلبم
شکسته تو بوده

منو با یه لبخند
به ابرا کشوندی
با یک قطره اشکت
به آتیش نشوندی

مدارا نکردی
با دلواپسیمو
ندیده گرفتی
غم بی کسیمو

با این آرزویی
که بی تو محاله
یه شب خوابه آروم
فقط یک خیاله

چقدر حیفه این عشق
همینجور هدر شه
یکی از منو تو
بره در به در شه (2)

باید سر کنم با
همین جایه خالی
حالا توو نبودم
بگو در چه حالی؟

{مدارا نکردی
با دلواپسیمو
ندیده گرفتی
غم بی کسیمو
با این آرزویی
که بی تو محاله
یه شب خوابه آروم
فقط یک خیاله}=> (2)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:21  توسط کارو  | 

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد....

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 19:9  توسط کارو  | 

تقدیم به عشقم              کسی که براش میمیرم


آخ اگه میشد ، مال من باشی دوباره / آخ اگه میشد ، تو شبام باشی ستاره

میذاشتمت رو چشام ، شاپری قصه هام / آخ اگه میشد بیای به من بگی آره

آرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدت / پیوندت مبارک ، شادی با من غریبه

دیگه نگران این نباش که دل بی تو میمیره / دعام پشت سرت هست ولی دل بی تو میگیره

قلبم میمیره بی تو ، گریه ام میگیره بی تو ، سردن دستای من هردم

غم های من بیشتر میشه بی تو عشق من ، آخ اگه میشد بشی مال من

میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشدی مال من

یعنی بازم میشه بشی مثل قدیما و

رو هم نداشته باشیم هیچ حسی بدی ما

توی مشکلاتم بکنی منو آروم

با وجودت به زندگیم بدی سر و سامون

طاقت نداشته باشی ببینی منو داغون

ناراحت شی اگه باز ببینی منو با اون

با من سر چیزای بی مورد دعوا کنی

حساب منو بازم از بقیه سوا کنی

هرجایی که رفتم ،یا هستم ، باشی

توی مشکلاتم عصای دستم باشی

یا با گفتن حرفایی که دلنشینن

نذاری که کشتیای من به گل بشینن

میدونم بهتر از همه صدامو میشنوی

خوب به تو محتاجم چرا دلمو میشکنی؟؟؟

کمکم کن که خیلی دلم تنگ واسه ،تو

بیا به زندگی من بده رنگ تازه

قلبم میمیره بی تو ، گریه ام میگیره بی تو ، سردن دستای من هردم

غم های من بیشتر میشه بی تو عشق من ، آخ اگه میشد بشی مال من

میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشدی مال من

اگه هنوزم تو یکم دوسم داری پس ، بیا واسه تو ، تو قلب من یه جایی هست

بیا با من بمون که دیگه بی آزارم ، بیشتر از هرکسی الان به تو نیاز دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 19:17  توسط کارو  | 

سلام دوستان

این وبلاگ جدید منه لطفا منو در ساختن اون همراهی کنین.

ممنون میشم

برای ورود به وبلاگ اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 17:59  توسط کارو  | 

دختر فراری

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 19:58  توسط کارو  | 

دعوت

سلام .

از کلیه دوستانی که دوس دارن منو در ساختن این وبلاگ همراهی کنن دعوت  می کنم که در بخش نظرات درخواست بدن که نویسندشون کنم.

منتظرتونم .

اگه عاشقی بیا با هم می ترکونیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 18:14  توسط کارو  | 

اندی دلتنگ

نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو..

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو..

نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو ..

برای وسوسه ی چشمهای روشن تو..

چرا دلتنگ تو  باشم ..

چرا عکستو ببوسم..

چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم...

چرا یاد تو بمونم تویی که نموندی پیشم...

میدونم تا آخر نه دیگه عاشق نمیشم...

نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو..

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو...

یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم،

به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم ...

از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه..

نه دلم تنگ نشده تنها دروغمه..

نه دلتنگ نمیشم...نه دلتنگ نمیشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:39  توسط کارو  | 

دعای کوروش کبیر

روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:


خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین
بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار
بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ...

انبارهای اذوقه وغلات می سازیم

دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟

ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم

گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟

پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم

و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...


تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!

وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :
من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:4  توسط کارو  | 

باغ انار

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!.....

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!

بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!
بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!
پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!

بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!
کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!

شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود……

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:55  توسط کارو  | 

مشتری و آرایشگر

خـــدا و آرایـشــگـر !

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:50  توسط کارو  | 

گلواژه ها

سازنده ترین کلمه گذشت است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه ما است
آن را به کار بر

عمیق ترین کلمه عشق است
به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه تنفر است
با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه من است
از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه خشم است
آن را فرو بر

بازدارنده ترین کلمه ترس است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه کار است
به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه طمع است
آن را بکش

سازنده ترین کلمه صبر است
برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه امید است
به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه حسرت است
حسرت کش نباش

تواناترین کلمه دانش است
آن را فرا گیر

محکم ترین کلمه پشتکار است
آن را داشته باش

سمی ترین کلمه شانس است
به امید آن نباش

لطیف ترین کلمه لبخند است
آن را حفظ کن

ضروری ترین کلمه تفاهم است
آن را ایجاد کن

سالم ترین کلمه سلامتی است
به آن اهمیت بده

اصلی ترین کلمه اعتماد است
به آن اعتماد کن

دوستانه ترین کلمه رفاقت است
از آن سو استفاده نکن

زیباترین کلمه راستی است
با آن روراست باش

زشت ترین کلمه تمسخر است
دوست داری با تو چنین شود؟!

موقر ترین کلمه احترام است
برایش ارزش قائل شو

آرامترین کلمه آرامش است
آرامش را دریاب

عاقلانه ترین کلمه احتیاط است
حواست را جمع کن

دست و پا گیر ترین کلمه محدودیت است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود

سخت ترین کلمه غیر ممکن است
غیر ممکن وجود ندارد

مخرب ترین کلمه شتابزدگی است
مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه نادانی است
آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه اضطراب است
آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه انتظار است
منتظرش بمان

با ارزش ترین کلمه بخشش است
برای بخشش هیچوقت دیر نیست

قشنگ ترین کلمه خوشرویی است
راز زیبایی در آن نهفته است

رسا ترین کلمه وفاداری است
بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است

محرک ترین کلمه هدفمندی است
زندگی بدون آن پوچ است

و

هدفمند ترین کلمه موفقیت است
پس پیش به سوی موفقیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:39  توسط کارو  | 

هیچ مانعی را باور نکن

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌كرد.
او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این كار خیلی سختی بود.
تنها پسرش كه می‌توانست به او كمك كند، در زندان بود!

پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بكارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من برای كار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشكلات من حل می‌شد. من می‌دانم كه اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی ... دوستدار تو پدر

پس از چند روز پیرمرد این تلگراف را دریافت كرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.

صبح روز بعد 12 نفر از مأموران اف.بی.آی و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه ها شخم زدند بدون این‌كه اسلحه‌ای پیدا كنند.
پیرمرد بهت‌زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه كند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بكار، این بهترین كاری بود كه از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.


هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام كاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن شماست نه زمان و مکانی که به آن وابسته اید
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:37  توسط کارو  | 

تکان دهنده ( کاملا واقعی )

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !

یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !
منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.
منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.
از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،
عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند.
یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...
در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد !
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان آنجا هم نتوانستند كاری بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و
گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!
منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !
یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.
منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.
وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.
و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
ژاله هم می دید هم حرف می زد ...
منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...
بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود !
منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:33  توسط کارو  | 

نجار

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر
و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.


مراقب خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:24  توسط کارو  | 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که آن پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه آن پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهری که آن پسر اقامت داشت کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد! در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت... پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:23  توسط کارو  | 

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد !
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش رو شیره مالید
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم.
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون و مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ...
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدنو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر
داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟
گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ...


راستی اگه لحظه دقیق شکستن شیشه عمر برامون مشخص بود؛
در این زمان باقیمانده چه کارها که نمی کردیم و چه کارها که می کردیم ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:19  توسط کارو  | 

اندی . عشق من

 
عشق من تموم آرزوي من
چي ميشه يه بار نگاه كن تو چشام
اخه چشمام ميتونن بهت بگن
كه من از تو جز تو چيزي نميخوام
هر كسي تو چشم من خيره بشه
غم تنهاييم باور ميكنه
آرزوم كه يه روز چشماي من
تو رو با من آشناتر بكنه
اگه تو يه روزي مال من بشي
ميرسم به قله ي آرزوهام
به خدا اگه تو مال من بشي
ديگه من از خدا هيچي نميخوام
چي ميشد اگه ميشد
يه روزي عاشقم بشي
يه خدا من ميميرم
اگه تو مال من نشي
وقت ديدار دلم يه زير پاهات ميزارم
نميدوني كه چقد ميخوام بگم دوست دارم
وقتي لبخند ميزني وجودم آب ميكني
وقتي از خودت ميگي بدي هارو خواب ميكني
چي ميشد اگه ميشد
يه روزي عاشقم بشي
يه خدا من ميميرم
اگه تو مال من نشي
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:30  توسط کارو  | 

تحملم به سر رسیده . می خوام بهش بگم خیلی می خوامش ولی ترس از دست دادنش نمیذاره که برم بهش همه چیزو بگم.چی میشد دنیا یه جور دیگه بود یه جوری که اگه به یکی میگفتی دوستت دارم قبول می کرد و پست نمیزد.

۶ ساله عاشقشم ولی خودش نمیدونه ...........................................................................

خدایا بهم صبر بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 10:35  توسط کارو  | 

کاش میشد در زندگی با او بودن رو دوباره تجربه کرد . کاش ...............

اگه دوباره ببینمش خیلی حرفا دارم به اندازه ی کل روزایی که ازش دور بودم حرف تو دلمه.

کاش میشد دوباره ببینمش . ولی حیف وضعیت با قبل فرق کرده و الان مثه اون روزا آزاد نیستم

هر شب خوابتو دیدن واسم شده یه عادت

اگه تو رو ببینم واسم میشه عبادت

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 10:31  توسط کارو  | 

دل نوشته

خیلی دلم گرفته یه سال میشه ندیدمش. هر روز تو فکر اینم که چجوری میتونم ببینمش. آخه دلم خیلی اونو می خواددددددددددد

می خوام باهاش حرف بزنم ولی جراتشو ندارم . راستش نمیدونم چی بگم آخه وقتی باهاش حرف میزنم زبونم قفل میشه.

آرزوم اینه که یه بار دیگه از نزدیک ببینمش و تو بغلم بگیرمش.

هرشب بهش فکر میکنم. خاطره ها دارن منو می کشن.آخ که چه روزای قشنگی باهم داشتیم. ولی پایان شب سفید سیه است

خدایا  چی میشه ببینمش.

خدایااااااااااااااااا تنها امیدم همیشه تو بودی و همیشه تو خواهی موند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 14:2  توسط کارو  | 

امتحان وزیران

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 13:24  توسط کارو  | 

یه عاشق

دردمن ازتو جدانيست گلم

عشق من به تو ريا نيست گلم

قصه ي تلخ مرا گرچه كسي درك نكرد

همسفر غم شدم و هجرت مرا رها نکرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 15:11  توسط کارو  | 

xpango.com

سایت xpango.com کنسول های بازی نسل جدید مثل PS3 & X360 & Wii و کنسول های بازی دستی مثل : PSP & DS و موبایل با مارک های مختلف مثل : Nokia N95 & SE W960 و iPhone و انواع و اقسام مدل ها و برندهای مختلف موبایل و انواع iPod و MP3 پلیرهای مختلف رو به صورت رایگان به شما در هر کجای دنیا میفرستد.

 

خوب حالا بالا صفحه را نگاه کنید نوشته sign in با رنگ سبز روی آن کلیک کنید.
خوب حالا تمام مراحل زیر را با دقت انجام دهید.

 

First Name : دراين قسمت  اسم خودتون رو بنويسيد .Last Name : در این قسمت  نام خاتوادگی خودتون رو بنويسيد . Email :در این قسمت آدرس ايميل خود را وارد کنيد .Password : براي خود پسوردي انتخاب کنيد . Confirm Password : پسورد انتخابي خود را دوباره بنويسيد .Address 1 : ادرس منزل را به صورت کامل و دقیق/ انگليسي بنویسید. مثال: square ....... street ...... - lane .....-plate ..... Town/City : شهر محل سکونت خود را بنويسيد مثال:Tehran
County/State : نام استان خود را بنويسيد مثال : Tehran
Country : نام کشور خود را انتخاب کنيد . Post Zip/Code :در اين قسمت كد پستي خود را بنويسيد مثال : 7167664833Contact Number : شماره تلفن خود را بنويسيد .Free Gift : از بین هدیه های موجود هر کدوم رو که دوست دارید انتخاب کنید .Terms And & Conditions: تيک اين گزينه را بگذاريد.
مهم:
Referral ID
: در این قسمت کد زیر را وارد کنيد :

92519118


حالا روي (( REGISTER )) کليک کنيد

خب حالا یه ایمیل دیگه واسه شما میاد که شامل یه لینک واسه Login هسش . روش کلیک کنید . در قسمت user name آدرس email خودتون رو که با اون ثبت نام کرده ايد و در قسمت password هم پسوردتون رو بنويسيد و روي گزينه login کليک کنيد.
وقتی
Loginشدید یه کد به شما داده میشه به نام Referral ID که فوق العاده مهم هستش
حالا شاید بگین این کد اصلا به چه دردی میخوره و واسه چی مهمه ؟؟
جواب: شما اين کد رو بايد به دوستانتون بدید که برای ثبت نام در سايت و در قسمت
Referral ID کد شما رو وارد کنن تا زیر مجموعه ی شما بشن و اعتبار به شما داده بشه و هر یه نفری که با Referral ID شما عضو این سایت بشه یه Credit یا اعتبار به شما داده میشه .)
حالا میتونید با کلیک بر روی my account وارد اکانت خودتون بشید .
در این قسمت نام شما و پيام خوش آمد گويي در تیتر ديده ميشه . .
علاوه بر این هدیه ای که انتخاب کردید / مقدار اعتباری که تا حالا به دست اوردید /
Referral ID و لینکش هم در این قسمت نشون داده میشه .

در سمت راست صفحه گزينه هاي زيادي وجود دارد روي اولين گزينه يعني
orders/credits/referaal id کليک کنيد تا وارد پنجره بعدي شويد دراين صفحه در قسمت active orders نوع محصولي را که انتخاب کرده ايد و همچنين Referral ID و تاريخ عضويتتان را مي بينيد . .
براي ديدن زير مجموعه هاي خود روي گزينه
Credit Details کليک کنيد در قسمت referrals با کليک روي گزينه more info مي توانيد اسامي و نوع محصول انتخابي زير مجموعه هايتان را مشاهده کنيد . .
شما با کليک بر روي گزينه
change gift مي توانيد نوع هديه خود را تغيير دهيد
در ضمن با گزينه
delete کاري نداشته باشيد چون باعث حذف آيدي شما خواهد شد .


ببینید دوستان شما الان به عضویت این سایت دراومدید و برای دریافت هدیه ای که انتخاب کردید باید
Credit یا اعتبار جمع کنید . و هر هدیه بسته به قیمتی که داره نیاز به اعتبار بیشتری هم داره .
راه های به دست اوردن
Credit هم زیاده اما معمول ترین راه اینه که شما در قسمت my account سمت راست روی Email A Friend کلیک کنید و یه ایمیل دعوت به عضویت به ادرس ایمیل دوستتون بفرسین و دوستتون هم بیاد عضو این سایت بشه و وقتی که اعتبار بدست بیاره 1 اعتبار یا Credit به شما داده میشه
برای مثال
PS3 نیاز به 42 تا Credit داره که شما میتونید از همین راهی که من گفتم یا راه های دیگه ای که خود سایت اونا رو قشنگ نوشته و تو ضیح داده اعتبار لازم رو به دست بیارید . در ضورتی که اعتبار شما به حد اعتبار مورد نیاز هدیتون برسه هدیتون ظرف 72 ساعت تو هر نقطه ای از کره ی زمین که باشید به دستتون میرسه انشالا ( در ضمن شما هیچ محدودیتی در کسب اعتبار ندارید و میتونید هر تعداد هدیه که خواستید بگیرید.)
باید بگم که میدونم که خیلی از شما که الان این مطلب رو خوندید حالا میاین میگید که اینا همش خالی بندیه و هیچ اعتباری روش نیست و مگه این سایت مریضه که بیاد چیز مفت تحویل مردم بده ؟!!!
اما صبر کنید !
باید در جوابتون بگم که این سایت درامدش از طریق تبلیغات هستش و برای این که مطمئن بشید سرکاری و خالی بندی نیست میتونید به قسمت
Testimonials سایت برید و شهادت نامه ی کسانی که از این سایت هدیه دریافت کردن رو ببینید.
توضییح:شما اول باید یک گروه 42 نفری تشکیل دهید و هر 42 نفر هم باید 1 عضو داشته باشند به عبارت دیگر 84 نفر تا جوایز برای تمامی ارسال شود.خوب حالا اون 1 نفر که عضو شماست برای به دست آوردن هدیه اونم باید یه عضو داشته باشه و این داستان ادامه داره تا که اعضا زیاد میشه.ولی یه نکته اگه گروه 84 نفری که تشکیل شد(در مجموع میگم یعنی 42 نفر با یک عضو) جوایز در خواستی ارسال میشه و عضو زیر مجموعه ما دیگهمهم نیست یعنی فقط 84 نفر درست. اگر موبایل رو انتخاب کنید گروه کمتر و عضو کمتر نیاز است.پس باید این کد را وارد کنید تا گروه تکمیل بشه.حتما میگم ها وگرنه هیچ فایدهای نداره.
راهنمایی دوم به هنگام ارسال ایمیل از این سایت:
اگه در ثبت نام و پر کردن اون چیزا مشکلی نباشه یه ایمیل به میل شما ارسال مشه که شما وارد ایمیل خودتون میشید و وارد اون ایمیل میشد و یه دوتا لینک اونجا هست که روی اولی که نوشته
Click Here to Verify کلیک کنید تا ثبت نام شما تکمیل بشه

خب حالا یه ایمیل دیگه برای شما میاد که شامل یه لینک و یه کد هستش این کد رو یه جا یادداشت کنید که فوق العاده مهمه
حالا میگم چرا مهمه. صبر کنید.


نحوه کار با سایت و ورود به اتاق کار

ابتدا ازطریق میل دوم وارد سایت شوید روی گزینه login کلیک کنید در صفحه بعد در قسمت user name آدرس email خودتان را که با آن ثبت نام کرده اید را بنویسید و در قسمت password هم پسوردتان را بنویسید و روی گزینه login کلیک کنید تا وارد اطاق کار خود شوید در قسمت my account نام شما و پیام خوش آمد گویی به شما دیده میشود . .

در سمت راست صفحه گزینه های زیادی وجود دارد روی اولین گزینه یعنی orders/credits/referaal id کلیک کنید تا وارد پنجره بعدی شوید دراین صفحه در قسمت active orders نوع محصولی را که انتخاب کرده اید و همچنین آیدی و تاریخ عضویتتان را می بینید . .

برای دیدن زیر مجموعه های خود روی گزینه details کلیک کنید (در همین قسمت قبلی:Ordrs/Credits/referral ID) در قسمت referrals با کلیک روی گزینه more info می توانید اسامی و نوع محصول انتخابی زیر مجموعه هایتان را مشاهده کنید . .

شما با کلیک بر روی گزینه change gift می توانید نوع هدیه خود را تغییر دهید با گزینه delete کاری نداشته باشید چون باعث حذف آیدی شما خواهد شد .

نکته مهم: وقتی شما برای دیدن زیر مجموعه های خود روی گزینهdetails کلیک کردید وارد صفحه جدید میشوید که در قسمت referrals تعداد زیر مجموعه های شما دیده میشود که به رنگ سیاه نوشته شده است اگر جمع اعتبار تان که قرمز رنگ است با تعداد زیر مجموعه هایتان برابر نیست به این دلیل است که زیر مجموعه های شما هنوز عضوی را معرفی نکرده اند و زیر مجموعه ای ندارند . پس حتمآ به این موضوع دقت کنید که وقتی اعتبار شما پذیرفته میشود که هر کدام از زیر مجموعه های شما حد اقل یک نفر عضو گرفته باشد تا عضو فعال شناخته شود

مهم: شما برای دریافت هدیه خود نیاز به اعتبار۴۲ داریدکه شمامیتوانید ۴۲ نفر را معرفی کنید و آن ۴۲ نفر هم حتمآ باید حداقل یک نفر را معرفی کنند تا اعتبار شما تائید شود یعنی در اصل شما به ۸۴ نفر احتیاج دارید . در مورد این موضوع اصلآ نگران نباشید چون هر کسی که توسط شما عضو شود بی شک برای بدست آوردن هدیه عضوی معرفی خواهد کرد و به همین ترتیب

اعتبار شما و زیر مجمو عه هایتان رشد خواهد کرد و به ازای هر نفری که زیر مجموعه های شما معر فی می کنند یک اعتبار برای شما کسب خواهد شد.
میتونید واسه این که بدونید که راست یا دروغه به قسمت توضییحات سایت مربوطه برید.

راههای دیگه برای بدست آوردن زیر مجموعه:

1)گزینه دومی یعنی xpango offer directory:در این قسمت تعدادی گزینه است که اگه رو اونا کلیک کنید یه تعداد سایت میاد مثلا اگه  hosting & internet رو بزنید چندتا سایت هاست میاد که اگه رو اولی کلیک کنید و از سایت خرید کنید 3 اعتبار بهتون میده بدون دردسر با پرداخت ماهی 6.95$ البته سایت های هم است که فقط در اون سایتها ثبت نام کنید و در آن فعالیت داشته باشید رایگان یک اعتبار بهتون میده البته خرید از این قسمت کاملا تست شده است و اعتبار هم گرفتم هم رایگان و هم خرید

2)خرید بسته clix در قسمت purchase clix  گزینه سومی در منوی مدیریت سایت xpango:اگر شما یکی از دو بسته clix250 و یا clix500 رو بخرید به قیمت های 35 و 50 دلار سایت در بسته اولی یعنی clix250  250 نفر رو با id شما وارد سایت میکنه و از اون تعداد هرچی عضو شما شدند بسته به شانستون. مثلا برای بدست آوردن playstation3 60GB که 42 نفر میخاد یه بسته 250 تایی بخرید شانس بدست آوردن اون خیلی زیاده.

3)گزینه email a friend قسمت چهارمی از منوی سایت:این گزینه رایگان است و شما میتونید با وارد کردن id خود و ایمیل 10 نفر از دوستانتون یه صفحه تبلیغاتی واسشون بفرستین و اگه رو گزینه get yours کلیک کنند id شما تو قسمت رفرال آی دی شون قرار میگیره و یه عضو بدست میارین.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 1:40  توسط کارو  | 

مرتضی پاشایی. گریه کن

گریه کن تو میتونی،پیش اون نمیمونی‏
اون دیگه رفته، بسه تمومش کن‏
گریه کن ته خط عشق تو دیگه رفته ،تو دل یکی دیگه نشسته ‏تمومش کن
چشم به راه نشین اینجا، میمونی دیگه تنها،گریه نکن دیگه اون ‏نمیاد خونه
دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون، اون دیگه خوشه،فک ‏نکن حالتو میدونه
تنها میمونی، آخه اینو میدونی مثله اون پیدا نمیشه
‏ اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه توی قلبت همیشه‏
یادش میوفتی دلت آتیش میگیره،میگی کاش برگرده پیشت
راهی نداری تو باید طاقت بیاری، آخه میدونی نمیشه
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 17:18  توسط کارو  | 

مرتضی پاشایی . منو ببخش

همین که میخوام حرف دلم رو با تو بگم میری
آره میدونم بد بوده کارم اینجوری دلگیری
میشه این دفعه منو تو ببخشی
میشه نگی میخوای ازم جدا شی
میشه ببخشی و بگذری عشق من
میشه فراموشت بشه گناهم
میشه نگاه کنی به اشک و آهم
هنوز هم از همه بهتری عشق من

منو ببخش اگه بچه گی کردم
بذار دستاتو تو دستای سردم
منو ببخش میدونم اشتباه کردم

منو ببخش اگه از تو بریدم
اگه شکستی و هیچی ندیدم
منو ببخش اگه بازم خطا کردم

تو که همیشه سنگ صبور این دل تنهایی

اگه نباشی دنیا تمومه دیگه چه دنیایی
میدونی چیه دیوونگی بسه
غرور چشممو غمت شکسته
نگاتو برندار از تو نگاه من
اگه میشه بذار پیشت بشینم
پشیمونم عزیز نازنیم
بیا ببخش دوباره این گناه من

منو ببخش اگه دیوونه بودم
تو که میترسیدی خونه نبودم
اگه تو پاکی و همش گناه کردم

منو ببخش هنوز اگه میتونی
اگه مثه قدیما مهربونی
منو ببخش عزیزم اشتباه کردم


منو ببخش اگه از تو بریدم
اگه شکستی و هیچی ندیدم
منو ببخش اگه بازم خطا کردم

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 17:10  توسط کارو  | 

مرتضی پاشایی . به گوشت میرسه

به گوشت میرسه روزی که بعد از تو چی شد حالم
چه جوری گریه می کردم که از تو دست بردارم
نشد گریه کنم پیشت نخواستم بدشه رفتارم
نمی خواستم بفهمی تو که من طاقت نمیارم
دلم واسه خودم می سوخت برای قلب در گیرم
یه روز تو خندهات گفتی تو می مونی و من میرم
سرم رو گرم می کردم که از یادم بره این غم
ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم
نمی دونستی اینارو چرا باید می فهمیدی
منو دیدی ولی یک بار ازام چیزی نپرسیدی
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 17:9  توسط کارو  | 

مرتضی پاشایی

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاک ساعتِ رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 17:4  توسط کارو  |